Tuesday، March 10، 2009

نزدیکی

نزدیکی بهار را دیگه می شه به راحتی حس کرد. عطرش درست مثل یکدفعه ای بودنش همه جا رو پر کرده. این جا مثل اون شهر خودمونیِ خودمون نیست که انگار مردم دارن تند تند می دوند که از قدم های بهار عقب نمونن...ولی باز انگار همه در انتظار ورودشن. هفت سین خونه داره آروم و آروم کامل میشه...با این که دیگه از پولهای نو و تا نخورده و هیجان تعطیلی عید خبری نیست ولی انگار همه ی اون اتفاقا دوباره می خواد تکرار بشه و تو داری روزهای آخر مدرسه رو هر جوری شده سر می کنی. برگ ها و چمن ها هر روز که بهشون یه نگاهی می ندازی سبز تر شدن. بله انگار دیگه داره نوبت بهار میشه که بیاد و همه رو تازه کنه...شاد کنه و سبک.

Wednesday، September 24، 2008

آینده ی انتخاباتی

مدتی است که همه جریانهای اصلاح طلب و میانه رو در ایران، در التهاب و شتابی عجیب برای انتخاب کاندیدی برای انتخابات ریاست جمهوری هستند. و در این میان بسیاری اصرار فراوانی برای ورود خاتمی به میدان دارند. تا این جای موضوع کاملا عادی و معمول می نماید. ولی انگار خاتمی تمایل چندانی به ورود به این انتخابات ندارد و ترجیح میدهد که شخصیت و نقشی فرای کار اجرایی در امور داخل و حتی خارج از ایران داشته باشد. از این که، به نظر من این انتخاب کاملا به جا و طبیعی است و انتظار دیگری هم از یک سیاستمدار هوشمند نمی توان داشت، که بگذریم. در ماندگی جریان اصلاح طلب در معرفی حتی یک کاندیدا در این زمان کوتاه مانده به انتخابات در نوع خود غریب است. چرا که با توجه به شرایط نه چندان مناسب مردم از لحاظ اقتصادی، ایجاد ارتباط با قشر متوسط و توده ی مردم با یاد آوری شرایط مطلوب قبل و اخطار در مورد ادامه ی شرایط فعلی آسان تر از دوره ی قبل است. علاوه بر این جریان اصلاحات با قشر تحصیل کرده و دانشجویان مشکلی نداشته و فشار های حاضر هم شرایط مطلوب تری را ایجاد کرده است. اما انگار کسی که بتواند این تمایلات را به سوی خود هدایت کند وجود ندارد و همچنان همه گان در تلاشند تا با استفاده از عدم اقبال به جریان حاکم، فردی، که هنوز هم مشخص نیست، پیروز انتخابات باشد. این استراتژی و نحوه ی عمل انفعالی، نشان مناسبی برای جریانی که همگان در انتظار موفقیتش هستند، نمی تواند باشد. جریانی که در طول این سه سال حتی نتوانسته است یک چهره ی مطرح را در افکار توده ی مردم بشناساند و در فکر کاندیدا های قدیمی است.

Monday، September 15، 2008

سرزمین عجایب

در سرزمین عجایب وقتی بعضی ها می خوان از رئیس جمهور این سرزمین بازخواست که نه سوال کنن، ولی یا روشون نمی شه یا می گن بد می شه و یا شایدم می ترسن. کل سیستم اداری رو عوض می کنن و کلی وقت تلف می کنن تا موضوع سوال رو از زیر پرچم این رئیس جمهور در بیارن تا به جاش از یه نفر دیگه سوال کنن.

در سرزمین عجایب وقتی بعضی ها کلی درس می خونن برای کنکور و بعدش رتبه دو رقمی هم می یارن ولی باز نمی تونن برن دانشگاهی که می خوان. شاید برای این که بچه اون محل نیستن و یا شاید به قول آقا صادق زیبا کلام چون بعضی ها تر سیده اند که این بچه ها بعدن تو خوابگاه ها شیطونی کنن.


Friday، August 29، 2008

کتابهای قدیمی

در حال گشت و گذار در گوشه و کنار شبکه ی جهانی بودم که یه لینک خیلی جالب دیدم. در مورد این که آموزش و پرورش تمام کتابهای درسی را روی سایتش گذاشته. بدون معطلی وارد شدم و قفل فایل ها رو سریع باز کردم و به کتابهای علوم تجربی دبیرستان بعد راهنمایی و پس از اون پیش دانشگاهی یه نگاهی انداختم. همه خیلی جالب بودن و کلی سر گرم شدم. ولی یک اشکال اساسی داشتن، هیچ کدوم اون هایی که من خوانده بودم، نبودن. همه ی اون کتابها، کتابهایی که اون همه با هاشون وقت گذروندم، به خصوص در سال طولانیه کنکور، حالا کتابهای قدیمی شده اند و جزئی از تاریخ. دیگه حالا از سال آخری که با اون کتابها سر کردم هشت سال می گذره و انگار، درست همین دیروز بود.

Tuesday، August 12، 2008

پیام دوستی

حتما جشن گشایش المپیک رو دیده اید. از این که شبکه ی محترم NBC این مراسم رو مستقیم پخش نکرد که بگذریم. مراسم زیبا و کاملا غیر قابل پیش بینی چینی ها، به اندازه ی کافی هنرمندانه، تماما به روز و به گمانم کاملا تحسین برانگیز بود. ولی آن چه بیشتر از مستقیم پخش نشدن این مراسم خجالت آور بود، نظرات مجریان و یا همون تحلیلگر ها در زمان جشن و آمدن تیم ها بود. به نحوی که یکی از اونها در وصف بخش اول برنامه، همان طبل زنها، اون رو کسل کننده و حتی ترسناک نامید. قبل از پخش مراسم هم، یک برنامه نیمه مستند در مورد مشکلات سیاسی، حقوق بشر و بدبختی های چین پخش شد. و حتی در زمان رژه ی کشورها هم از هر فرصتی برای صدور بیانیه ی سیاسی استفاده کردند. جای شکرش باقیه که المپیک نماد صلح و دوستی است.

چین اولین کشور شرقی است که تا حدودی مستقل از غرب پیشرفت خیره کننده ای کرده و حتی دو کشور ژاپن و کره جنوبی را پشت سر گذاشته است. این مراسم پرده برداری از شرق مدرن بود. با این که نباید از کاستی های چین به راحتی گذشت ولی به راحتی می توان اضطراب را در چهره ی غرب در مواجهه با این چین مشاهده کرد.

نه تنها برای چین بلکه برای تمام شرق این یک اتفاق بزرگ و شاید فراموش نشدنی است. امیدوارم که روزی کشور ما هم به یک الگوی بومی و هوشمند توسعه دست پیدا کند. آن زمان می توان به میزبانی شایسته ی چنین رویدادی هم امیدوار بود.

Friday، August 1، 2008

"هم"

از همون بچگی، وقتی تو خیابان ها، این ور و اون ور، پرسه می زدم. حالا تنها یا با دوست و آشنا، اون همه آدم، با قیافه و تیپهای معمولی و عجیب و غریب، را که می دیدم. کلی در موردشون فکر می کردم. که کجا زندگی میکنن. مادر بزرگ، پدر بزرگ، خاله، عمو و خیلی کسا و چیزای دیگشون، چه شکل و حالتی دارن. دلم می خواست بدونم اونام در مورد همه ی آشناهای برای من نا آشناشون همین جوری مثل من فکر می کنن. بعد بدون اینکه بخوام، خودم و جای اونا می دیدم و بد جوری احساس تنهایی می کردم. چون فکر می کردم دیگه توی این جای جدید هیچ کس آشنا نیست. مدتی طول کشید تا بفهمم که اگه جای هر کدوم از اون آدما بودم، خوب همه ی دور و وری ها رو می شناختم.

دیگه می خواستم بدونم، چند تا از این آدمها زندگی خوبی دارن، دلشون خوش و به قول مردم گفتنی، خوشبختن. انگار می خواستم بدونم این حرفا و کلمات یعنی چی، آدما چه جوری این چیزارو احساس می کنن. زیاد طول نکشید که فکر کردم. شاید همه ی این احساس ها و کلمات از "هم" شروع میشه. همونی که توی همدمی، همدیگه، همراهی، همدردی، همفکری و ... آرام و بی صدا بدون این که کسی متوجه بودنش بشه، هست.

Saturday، July 26، 2008

یادم می آید

اگه چشمام و ببندم، حتی گذشت این همه سال و نمی فهمم. همین است دلیل دلبستگی و همین که هر آن چه آن جاست دوست دارم. حتی به قول خیلی ها، نداشته ها، کمبودها و املی ها. ولی چرا هیچ کس، هیچ وقت از داشته های نه چندان آن چنانی و معمولی یادی نمی کند.
نمی دونی چه جوری، از بشکه های آب جو، دولول و توپ بیسبال لذت می برن.

همچین حرف می زنند که انگار هیچ جای دنیا، بالکن با بند لباس نداره و انگار همه ی محله ها رو کریستالی و بی نقص می سازن...نمی دونم من که دلم برای اون آپارتمانهای خاص و یه خورده اون ور تر دیوار کاه گلی با یه درخت گردو درست وسط کوچه، تنگ شده.